(مرگ قلندر )
با چنین دردی جنون آمیز
چه کس را یارای ماندن هست
دل مردگان خواندند
باید رفت
باید رست
باید خفت
باید مرد
ما را امیدی نیست
ما را توانی نیست !!
ما خود سینه چاکانیم
ما تیغ برانیم
ما دل برانیم
اما
باید خموش بود
ساکت بود
صامت ماند
ساکن شد
چون
روزمان شب نماست
فصل ، فصل جادوست
صدا ، صدای زوزه گرگ
رنگها ، رنگ نیرنگ
باور کنید
باور کنید
ما را نویدی نیست
ما را فزونی نیست
آری
آری این چنین بود برادر
که قلندر ماند و افسونش
با اشک چشم و قلب خونینش
و آری
این چنین شد برادر
که صدای قلندر کوتاه شد
نازک شد
خاموش شد
و به زیر خروارها خاکستر مدفون شد .
(حدیث آسمان )
شب شب نشینان را چه باید
رازو نیازی
یا که می و مستی ای
به کدامین سو
نظر باید نمود ؟
به کدامین دلربا
دل باید سپرد
به چه عشوه خوایی
عشوه گری باید نمود ؟
به کدام ماه رویی
دل و دین باید از جان ربود ؟
هر که از یار خویش گوید
بی یاوران را چه باید ؟
بی همدلان را چه شاید ؟
نوای سرد
مرگ خویش بنوازند
یا پای کوبان
از تنهایی خویش
لرزه بر اندام
مسیحا نفسان اندازند ؟
به کدامین سرا
سر باید سپرد ؟
به کدامین تیر زهر آگین
سینه باید شکافت ؟
به کدام شعله سرد
پروانه زیستن باید آموخت ؟
به کدامین سربه تابوت نهاده
رقص مردگان باید آموخت ؟
سرای بی سرو پرده
یافت نشود
سرایی سرو قامت خواهم
تا زبالای آن
بازی عروسکها را
رقص مترسکها را
خنده جادوگران را
نظاره کنم
سر در آغوش شب می گذارم
آنجا که هم باد است و هم باده
و یک نوا می سرایند
حدیث آسمان و زمین را
بی همدلان را چه باید ؟؟؟
(فراسوی نیک وبد)
آن هنگام که سر از
جلباب خویش بیرون نهادم
نه خیال زیستنی بود
نه خیال ماندن
لیک ، دست و زبان بسته
آهنگ آفرینش سرودم
ابتدا تماشاگر
بازی همپیاله گان
آنگاه
بازی گر بازی کودکانه
روزی یزدان صفت
سر در محراب نیایش
صیاد اهریمنان
و لعنت کننده جادوگران و انسان نمایان
روزی دگر
باده پرست و می فروش
هم دل و هم نوا
سر بر شانه ابلیش
از عصیان گریش
افسانه ها سرودم
نمی دانم نبرد است
یا بازی کودکانه
هرچه هست
بی اراده خویش آمدم
و رهایم نمودند
مجال شکوه ای نیست
شکوه به هر کس و هر چیز
خود جزیی از بازی کودکانه
و رویی از دو روی سکه است
کاش تقدیرمان بسی فراختر
انتخابمان بسی وسیعتر
زمانمان غیر از شب و روز
و رنگمان جز تیرگی و روشنایی بود
از آسمان و زمین
یاری می جویم
برای رهایی از دو گونه زیستن
از خواب و بیداری
از زشتی و زیبایی
می خواهم
سکه ای سه رو بسازم
کلبه ای بی نور
بی سایه
بی نور حقیقت
بی سایه وحشت
غروب چه دلگیره واسه من
پر از حرفهای نگفته
نشنیده
سرشار از غوغاهای خفته
با چشمک زدن ستارگانش
با نعره گوش خراش
هجرت آفتاب
با نسیم خداحافظی سایه ها
یک بار دیگر
به غروب می نگرم
اما این بار
به غروب درون
او را رنجور می بینم
خسته از بامداد
از بیداری
از طلوع
نه ، نه
انگار برایش فرقی نمی کند
طلوع و غروب
روشنایی و تیرگی
نمی دانم چرا ؟
طلوع و غروب خویش
برایم یکسان گشته
شاید ...
شاید سراسر وجودم
غروب گشته
غروبی سرد و دلگیر
بدون سایه
حتی سایه وحشت
سایه خواب
دیگر برای دیدن غروب
به آسمان بالای سر
نمی نگرم
به آسمان درونم می نگرم
حرفهایش
حکایتهایش
و نا گفته های
غروب درون بسی
شنیدنی تر است
ولی برای فهمیدن آن
گوشی به بزرگی عالم می خواهم
چون
فریادش
نعره هایش
آواز محزونش
حکایت رنجهایش
فوق العاده گوش خراش است
مگر آنکه
مگر آنکه
دست یاری دهنده ای
نوازش بارانی
دل نوازی شاپرکی
به کمک آید
به غروب درون می نگرم
ولی چه سود ، چه سود
آن نواهای غریب
که سرشار از غم غربتند
آنگونه که هستند
خود را نمایان نمی کنند
متحیر و سرگردان
برای رهایی
از این بی سایگی
مانده ام بین دو راهی
یا غروب درون زا
در خویش بمیرانم
بدون شنیدن اسرارش
یا برای شنیدن ناگفته هایش
منتظر باشم
منتظر
دل نوازی شاپرک
یک نفر از دشت شقایق
یک نفر از باور بودن
یک نفر از باغ رهایی
یک نفر از جلوه خورشید
توآسمان شبم میاد
واسه بردنم میاد
اونی که
اونی که
سرشار عطر شاپرکاست
تنها قلندر دیار گلهاست
تنها عابر کوچه تنهاییام
شبها با خیالش
سخن می گفتم
روزها
با سایه اش
هرگاه
روحم ، جسمم
تارو پود عاطفه ام
هم آغوش
درد و جنون
خون و آتش
اشک و مرگ می شود
با سایه ای خاکستری
با شنلی سرخ رنگ
به بالین شبم میاد
واسه بردنم میاد
با چشمانی ارغوانی
با صدایی شبیه
صدای فرشتگان نجات
که همراه با
زمزمه هایی نا آشناست
به چشمانم خیره می شود
بر من نهیب می زند
که
نه ، نه
فصل رفتن نیامده
چون
فصل سیاهی ها به سر نیامده
سردی زمستان
باید رود
باید رود
آ نگاه ...
تنها خاطره ای
که از او دارم
همین است
فصل سرما و زمستان
باید رود
باید رود
نمی دانم
نمی دانم چرا
تمام فصلهایم زمستانی شده ؟
همه جا
فضا یخبندان
سالهاست
که هم آغوش زمستانم
رنگ و بو طعم
او را گرفته ام
سرد و ساکن و دلگیر
بدون لحظه ای
رؤیت جلوه خورشید
دیگر آمدن مسافرم
میهمان خاکستریم
به سراب شبیه شده
ولی
ولی نه
تا رمق آخر
تا آخرین نفس
با تمام وجود
خود را از آغوش
سرد و سوزان
این کوهستان یخبندان
جدا می کنم
دیگر
طاقتم تمام شده
ولی هنوز
با رقه های امید
را در خویش می بینم
شاید
شاید
پیش از نفس آخر
زمستان رخت بربست
یا در اوج
یخ زدگی و مردن
مسافرم
فرشته ام
میهمان خاکستریم
به کلبه ویرانه ام بیاید
آری شاید
شاید ...
امشب نیز چشمانم را
به سقف اتاق دوخته ام
منتظرم
منتظر همان بارقه های امید
شاید این بار ...
(فاصله )
چه باید گفت
چه باید کرد
چه باید بود و
باید شد
میان چنین بودن
و چگونه شدن
فاصله ای نیست
فاصله ای نیست
ولی دریغ
که این فاصله ناچیز نیز
ناپیمودنی است
چشمی سراسر
اشک وجود
و چشمی سراسر
خون جنون
یکی می بارد
دیگری می مکد
یکی می سوزد
دیگری می پوسد
یکی می نالد
دیگری
نعره مستانه سر می دهد
آری
آری
میان
اشک و خون
فاصله ای نیست
فاصله ای نیست
اما
اشک
شکوه آفرین است
خون
ستوه آفرین
با ریختن اشک
شقایقی می شکفد
با جوشش خون
قلبی می شکند
پیمودن این فاصله
بسی ناپیمودنی است
مگر آنکه
قلندری پیدا شود
و اشک و خون
را در خویش جمع کند
سراسر وجودش
اشک و خون باشد
و دیگر کسی
فرقی میان
اشک و خون نیابد
آنگاه است
که کلاغهای خبرچین
و مترصکهای سیاه پوش
با طعنه و حسادت
بانگ خواهند زد
فریاد خواهند کشید
ناپیمودنی ها پیموده شدند
ناپیمودنی ها پیموده شدند
(در انتظار ققنوس )
در کوهستانی یخ زده و مغموم
صدای دخترکی می آمد
صدایی نازک و غریب
انگار که سالهاست می خواند
نزدیک تر رفتم
صدا ، مصلوب تر می شد
به نظر غریب و تنها می آمد
و لی دورو برش
آنهمه هم قبیله ، هم پیاله
چرا چنین ؟
با او سخن گفتم
با من سخن گفت
زبانم را نمی فهمید
زبانش را نمی فهمیدم
با انگشتان دستانش
شروع به حک کردن چیزهایی نمود
نوشته ها به کنایه و رمز بود
من از سرزمین دیگرم
هوایم ، نفسم
حال و هوای دیگری است
اینان که می بینی
هم جنس منند ، نه هم نفس
مال زمانه دیگرم
زبانشان را نمی فهمم
تنفس این هوا برایم سخت دشوار است
انگار قرنها ، به عقب باز گشته ام
احساس اسارت می کنم
احساس بردگی بتهای زمانه
آیا کسی صدایم را می شنود ؟
آیا کسی برای نجاتم خواهد آمد ؟
من از او حیران تر
از او سرگشته تر
آه خدایا ! چه می بینم ؟ چه می شنوم ؟
حرفهایی که سالها
بغض گلویم را می فشرد
و مجالی برای گفتنشان نداشتم
دارم از زبان از زبان غریبه ای می شنوم
آنهم دخترکی تنها و معصوم
انگار همزاد من است
مگر می شود همزادم ، دخترکی باشد ؟
من نیز با رمز و کنایه
برایش حک کردم
به همین زودیها
در نیمه شبی ، نزدیک سحر
وقتی هم قبیله هایت ، هم قبیله هایم
به خواب خرگوشی فرو رفته اند
از افقی دو ردست
فراتز از زمانه ما
ققنوسی از بالای شهر ما می گذرد
تو با شِِِِکوِه نگاهت
با شُکُوه چشمانت
با غربت احساست
با آواز محزونت
من نیز با شور دستانم
با آوای دلخراشم
با آتش شمع شب افروزم
با هم ، نردبانی می سازیم
برای رسیدن به بالهای ققنوس
منتظر باش
منتظر باش
شاید ...
می خواهم فریاد بکشم
از ظلمت این شب تار
بگویم
از جور جلاد و اهریمن
می خواهم
ناله سردهم
از مرگ ستاره ها بگویم
از هجرت آفتاب
از مردن امید
از خزان بهار
از درازی زندان اهریمن
ای شقایقهای پرپر
ای لاله های پژمرده
ای پرستوهای در خون غلطیده
ای ستاره های بی فروغ
ای شمعهای خاموش
به همه بگویید
به همه بگویید
تنها امید مانده
اینست
رفتن یا نبودن
صدا ، صدای هجرت
صدا ، صدای رفتن
صدا ، صدای خفتن
صدا ، صدای مردن
مسافر شب زده ام
مسافر غم زده ام
مسافر خسته من
طنین هر لحظه من
نوای بشکسته من
کویر بی ساحل من
تو این غروب بی زوال
تو این فضای دل هراس
تو این بهار بی شکوه
تو این طلوع بی فروغ
هم سخنت تو رؤیاهام
هو سفرت تو جاده هام
هم نفست تو برکه هام
هم بغضتم تو غصه هام
هم قفست تو زندونم
هم کفنت تو مرده هام
درسحری غم گین و بارانی
در شهری طاعون زده و ظلمانی
سواری ازدور می آمد
گفتم : کیستی
گفت : جادوگر شبم
از دیار اهریمینم
تحفه اهریمن آورده ام
گفتم چیست :
گفت : سرمایی سوزان ، آتشی سرد
نوید دهنده نیز هستم
به زودی سیمرغ این دیار ممیرد
پرستوهای این دیار باز هجرت می کنند
مسیح باز مصلوب می شود
قلندران به زیر خاک مدفون می شوند
برای دیدن امید باید به سیاه چال رفت
گفتم : خموش
گفتم : خموش و از شقایق شرم دار
خندید و گفت : شقایق ! شقایق!
گفتم : به چه می خندی ؟
گفت :
این شقایق نما خود مامور اهریمن است
در غروربی سرد و زمستانی
در شبی تاریک و ظلمانی
تنها و آشفته
تن خسته و سر گشته
تار و پودم با درد آغشته
طنین آوازم بشکسته
امید پروازم سرخورده
انتظار می کشم
انتظاری سرد و سوزناک
انتظاری سخت و عاطفه سوز
انتظار اویی
که آشنا ترین
بیگانه من است
نزدیک ترین همنشین غربتم
روشن ترین دلیل بودنم
با شکوه ترین امید ماندنم
از همه کس و زهمه جا
سراغی از او می گیرم
نشانی از او می جویم
از پرستوی مهاجر
از پرندگان زخمی
از چشمان خفته ققنوس
از ترانه آوار زندانی
از سایه سرد آزادی
از لحظه دیدار پایانی
لیک
جوابها همه یکسان
او می آید
او می آید
با شکوه ترین جلوه آزادی
مجنون ترین چهره آگاهی
طلوع سرخ بیداری
فریاد خفته زندانی
او می آید
او می آید
ولی افسوس
آهسته و پنهانی
آهسته و پنهانی
من نیز با اشک می گویم
می نویسم
در غروبی سردو زمستانی
در شبی طاعون زده و ظلمانی
او می آید
او می آید
آهسته و پنهانی
آهسته و پنهانی
سکوت سایه وحشت
چه درد انگیز است
اینسان
شکوه خون و خاکستر
هراس انگیز است
اینسان
مرا چون نعره ای سرمست
شعله ای رنگین تر از آتش
گرخواهی
به بالینم
به بالینم قدم مگذارو
ندای خفته شب شو
آنگاه
سایه ها سرمست
می رقصند
می چرخند
تک درخت خسته بامداد
می پوسد
می سوزد
در این گورستان
پرهیاهو و وحشتزا
هر کس سراغی
از سایه خویش می جوید
حتی مرده های
خفته در تابوت
مرده می خواند
می جوید
سایه خود را
لیک
سایه ها سرمست
می رقصند
می خندند
می بالند
مرده ها خواندند
تو را چون خویش نمی یابیم
نه می گردی
نه می خوانی
نه می جویی
سایه خود را
خاموش و ساکت و راکد
می بینیم تورا
ما را خبری ده
زحال خویش
سایه ات را یافته ای ؟
یا که از تارو پود مرگ جستی ؟
در شگفت و عجب
از این بازی بی پایان
یا که باید مرد
یا که باید
دنبال سایه ای چرخید
ای مرده های خفته در تابوت
من نیز یافتم
هم مرگ را
هم سایه خویش را
اما نه آن مرگی
که در آغوشش کشیده اید
و نه آن سایه
که برایش دام برچیدید
و سراغش را
از خون و خاکستر می جویید
من سایه ی
سرمست ، سکندر کش را
کشتم
آری ، آری
همو که سالها
می رقصید و
می چرخید و می خندید
و من سالها
در حسرت
دیدن رویش
مشتاق بوییدن
حریر نامرئیش
آری ، آری
او را کشتم
تا سایه ام را
درون خویش یافتم
اکنون
که می بینید
خاموشم و ساکن
با او می رقصم و
می گویم
می بویم
ای مرده های خفته در تابوت
سایه ها
می رقصند
بر مرگ شما
می خندند
بر عجز شما
و شما همچنان
مشتاق و مسحور
سایه ها باشید
آری
اینگونه باشید
اینگونه باشید
چون صاحب گورستان خواست
( با من بمان )
با من بمان
برای همیشه
دستان سردم را بگیر
قلبم را تکانی بده
با دم مسیحایت
بر من بدم
با من بمان
با من بمان
بالهایت را بگشا
چشمانت را بر من خیره کن
تا برویم
تا برهیم
با هم برهیم
به آن سوی ابرهای مشکی سرنوشت
بالاتر از لونه اقاقیا
به آنجا
که دیواری نباشد
فضایی نباشد
نه آتشی
نه زوزه گرگی
نه نیرنگ شغالی
و نه تیغ تیز ساحره ای
ما می رویم
ما می رهیم
از افق های جنون
از بوی متعفن مردابهای وحشی
از اوج تنهایی
من و تو
باهم
برای همیشه
تیغ می شویم
برای قلبهای چوبی
موج می شویم
برای دلهای مرده
اشک می شویم
برای چشمان تشنه
من آنروز را انتظار می کشم ...
شب است و ماه می رقصد
ستاره قصه می گوید
شقایق از عشق من می گرید
باد لرزان و سست
باران عشوه کنان و مست
خورشید فروزان و قرص
اما من
نگران و حیران
می نگرم
به این همه آشوب
به این همه سراب
به تنهایی در عین در جمع بودن
به غربت
در عین با هم پیاله ها زیستن
به وحشتی سخت و دورن سوز
به رؤیای فرداها
از این همه هراس
به جان آمده ام
آرامشی می خواهم ابدی
که دیگر
نه بیمی ماند ، نه امیدی
نه سکوتی ، نه آوازی
نه دردی ، نه درمانی
نه شوقی ، نه مشتاقی
نه رنجی ، نه فریادی
نه عشقی ، نه معشوقی
نه هراسی ، نه آه جان سوزی
باید سفر کرد
باید سفر کرد
سفربی بازگشت
از شهر مردگان
از دیار کوردلان
که غروبش بی زوال
غربتش ناتمام
لبخندش بی شوق
گریه اش بی اشک
عشقش بی معشوق
اندوهش بی غم
آفتابش بی روشنایی
باید سفر کرد
باید سفر کرد
سفری بی بازگشت
به آنجا که
شبش برهنه است
سرابش عریان
جادو گرانش بی نقاب
من آن روز را انتظار می کشم
انتظاری سرد
حتی که دیگر پیکری از من
بجا نمانده باشد
( مجموعه شعری با سبک خاص )
(جوینده ناجستنیها )
شاید نقطه مشترک انسا ن معاصر درد و بی پایان اوست .
درد و رنجی که نه آغازش را می داند و نه پایانش و
نه علت و اسبایش .
همه ما در این دنیای تنگ و تاریک مشغول بازی هستیم ،
بازی که قانون آنرا یا اصلاَ نمی دانیم یا خوب آنرا فرا نگرفته ایم .
بازی دسته جمعی ای که تماشاگرانش دیگرانند و ما نیز تماشاگر
بازی دیگران.
بازی دویدن و تمرین نمودن برای رنج و اندوه ،
هنگامی نیز که به آن رسیدیم رهایش می نمائیم
و دو باره برای یافتنش می دویم .
همان بازی که همه ما با آن به نحوی مأنوسیم ،
محبوبی ، معشوقی و فرشته نجااتی برای
خویش می تراشیم یا می تراشند و خسته و تشنه لب
سالها به دنبال آن میدویم و هرگز نیز به آن
نمی رسیم یا نمی گذارند که برسیم .
معشوقهای مختلف و گوناگون با انواع و اقسام رنگها و شکلها ،
با قدرت جذب و کشش فراوان ،
قدرت جذب یکی به اندازه ایست که مقداری از فکر روز و
پاره ای از رؤیاهای شبانه ما را در بر می گیرد
و قدرت دیگری جنون و مرگ و افسردگی است .
جالب تر آنکه اگر بر حسب اتفاق یا پیش آمدی ،
آن بت معشوق بدست بت شکنی شکسته شد
اینبار با خاطره هایش مشغول بازی می شویم .
خاطره هایی که هیچ وقت از ذهن و ضمیر ما
پاک نمی شوند و حکم روح دومی را برای ما پیدا می کنند
که جدا شدن از آن روح ، امری
قریب به محال می باشد و احساس می کنیم که تنها راه نفس کشیدنمان ،
زندگیمان ، بودنمان به همزیستی با آن بت میسر می باشد .
بسیاری از ما خواسته هالیی داشتیم که با هر سعی و تلاشی
به آنها نرسیدیم و فکر نرسیدنمان به آن خواسته چنان روح
و احساسمان را به آتش می کشید که کمتر کسی را یارای تاب آوردن در
مقابل آن شعله سوزان بود .
اگر روی کثیری از ما نان (جوینده ناجستنیها ) را بگذارند ،
سخن گزافی نگفته اند .
سخن کوتاه آنکه تمام فضای که براین وبلاگ حاکم است ،
به نوعی یاد آور و زمزمه کننده و
شریک آن لحظه های سرد و سوزان است . حالاتی میان بیم و امید ،
همراه با فریادهایی از سر عصیان و اعتراض به سرنوشت ،
تقدیر و زمانه می باشد امیدورام این مجموعه که شامل
سروده های اینجانب که نوعاَ نزدیک سحر به امید رخت بربستن
سایه سرد تاریکی سروده شده اند ، مطبوع طبع خواننده آن باشد .
اهواز
شهریور 1386
(